تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
+ این صفحه بخشی از زندگی من +


۶ مطلب با موضوع «ادبیات :: خاطرات» ثبت شده است

سلام حالتون چطوره ؟

امروز با یه گزارش و حاشیه هایی در خدمت تونیم..


 غزل های این شاعر نامی رو خیلی دوست دارم 

و دوست داشتم یه روزی ببینمش و بتونم باهاش صحبتی داشته باشم ..


او متولد سال 58 در شهر خمین است

غزل مینویسه و پنج اثر از خود به چاپ رسانده

استاد دانشگاه تهران 

و کتاب وی در سال 87 برگزیده و تقدیر شد ..

دوست دار استاد فاضل نظری هستیم

و

در ادامه با وی اشناخواهیم شد 

یکی از بهترین کار های استاد که خیلی دوسش دارم 

نمونه شعر از فاضل نظری 

از باغ می برند چراغانیت کنند 
تا کاج جشنهای زمستانیت کنند
پوشانده اند روی تو را ابرهای تار 
تنها به این بهانه که بارانیت کنند
یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند 
این بار می برند که زندانیت کنند
ای گل گمان مبر به شب جشن می روی
شاید به خاک مرده ای ارزانیت کنند
یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه ای بترس که شیطانیت کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
شاید بهانه ایست که قربانیت کنند


فاضل نظری


همه منتظر حضور استاد بودن 

برنامه گذشت و گذارم و خرید هام همه تموم شده بود

که چشمم به بنری که جلوی انتشارای سوره مهر بود افتاد

نوشته بود استاد فاضل نظری 

ساعت 6 سالن فلان انشارات سوره مهر ...

وقتی چشمم افتاد یه موجی تو صورتم پیدا بود که هرکسی منو میدید حتما متوجه اون میشد

راسشو بخوای خیلی ذوق کردم و ساعت تقریبا 1 ظهر بود 

منتظر موندم تا زمانی ک قرار بود فاضل نظری بیاد و دیداری باهاش داشته باشم...

لحظه به لحظه ثانیه به ثانیه ذوق داشتم و به انتظار استاد ایستاده بودم.. (:

ساعت 6 شد و جلوی غرفه سوره مهر منتظر بودم 

سیل تجمع هواداران و مخاطبان نمایشگاه بی داد میکرد

تقریبا نیم ساعتی گذشت و بعد به چشم چهره دلربای استاد رو دیدیم 

ظاهرا توی ترافیک سر سام اور این شهر پر دود

به گیر افتاده بودن و غرق در رویای زود رسیدن 

کمی با تاخیر و با چاشنی حالتی مبهوت از استقبال مردم روبرو شدن ..

مردم طبق همیشه بی میل و بی توجه به حرف ها و قوانین هل میدادن و میخواستن زودتر به استاد برسن

و

کلک رو بکنن به قول معروف 

امضا و عکس و خلاص ...

خیلی دیدن این صحنه و بعضی موارد ازار دهنده هست ولی 

شاید

برای منی که دوست دار واقعی استاد هستم این طور باشد ...

بگذریم ..

ما ام با هزار مکافات نزدیک استاد شدیم و 

شروع به صحبت کردن با استاد کردیم 

و بعد کتابم رو دادم و استاد عزیز برایم 

با خط  زیبایشان 

مهر تاییدی بر مبنای فاضل نظری بودنشان بر کتاب زدن (:

مچکر از استاد و تمام لطفی که در اونجا و یه جاهای دیگه به بنده حقیر داشتن 

و مچکر از شما مخاطب عزیز که حوصله کردی و این نوشته بنده رو خوندی ...


درضمن بین من و استاد قول و قرار هایی ام رد و بدر شد که 

ان شالله شاهد دیده شدن بعضی چیزا باشیم...

پاینده و موفق باشید 
        جاوید - شهر اسمان دو روز در سال ابری (تهران) - 96 -
--
 -  گزارش تصویری -
جهت مشاهده درسایز اصلی روی تصاویر کلیک کنید

----


فاضل نظری
پوستر استاد فاضل نظری عزیز
--
فاضل عزیز در جمع مخاطبان عزیز تر ...

متاسفانه به دلیل ازدحام خیلی زیاد و فشار فوشوورایی ک میومد (:
اصن نشد عکس بیگیروم والا (:

بعدش ی جایی داش میسوخ خخخ

---

تصویری اختصاصی از استاد ک توسط بنده به ثبت رسیده از نمایی کاملا متفاوت (:

---
اینم کتاب ضد که توسط استاد واسم امضا شد // 
--
و در اخر که تصویر ثبت شده از مترو شهر افتاب
اینم بگم خیلی طول کشید تا برسم فکرشو بکن نزدیک دو تا سه ساعت توی راه بودم 

محلی ک اون چند روز اسکان داشتم و ب قولی اونجا لنگر انداخته بودم صادقیه بود 

و از اونجا تا جنوبی ترین نقطه تهران که میشه مرقد امام و بعد تر از اون شهر افتاب واقعا رسیدنی ، نرسیدنی بود
---

این تصویر زیر ام مربوط به غرفه مکتبستان میشه که

تعجب کردم این تیم حرفه ای رو توی نمایشگاه دیدم 

و وقتی چشمم ب بنر های این غرفه افتاد نا خود اگاه رفتم سمتشون

و گفتم ععع مکتبستان .. دکتر کاویانی .. 

چند دقیقه ای گپ زدیم و بعدش یکی از اعضای تیم مکتبستان گفت لطفا بایست و ی سری عکس بگیرم

منم که دست رد به این خواسته نزدم و مدلای مختلفی سورزه دوربین مکتبستان شدم..

فقط گف میزارم تو کانال و سایت مون نمیدونم چرا نزاش ... 
زد تو ذوقمون پیف پیف ... (:


عارف جاوید ۹۶-۳-۲۳ ۱ ۸۰

عارف جاوید ۹۶-۳-۲۳ ۱ ۸۰


امروز یه اتفاق و خاطره جالب رو میخوام تعریف کنم ..


رفته بودیم برای ماه مبارک رمضان خرما بخریم که پدرم گفت بریم پیش اقای محمدی که یه تخقیف ام بگیریم 


اقای محمدی از دوستای بابام بود و ما هم راه افتادیم به سمت مغازه اقای محمدی 


وقتی رسیدیم خیلی شلوغ بود و تقریبا ساعتای 6 عصر بود 


و اینکه دوست بابام اومد کلی حال و احوال کردیم و بعد یه مقدار خرما خریدیم 


و بابا ام کلی گپ زد و اونم همین حین جواب مشتری ها دیگه رو میداد 


بعد یه چند دقیقه ای گف اقا زاده چه بزرگ شدن 


در ادامه مطلب را دنبال کنید !


خرما



آذر هم آمد...
آذر آمد و یلدا می شود
دل عاشق ما رسوا می شود
در این بیست و هشت نفس که باقیست
دل دیوانه ی ما هر روز شیدا می شود...

شعری زیبا از یار






عارف جاوید ۹۵-۹-۱۰ ۰ ۴۹

عارف جاوید ۹۵-۹-۱۰ ۰ ۴۹


عاشق ادبیات ام 

او هم همین طور 

در اصل بواسطه من عاشق ادبیات شد 

ولی دوست میداشت ادبیات رو 

شاید باور ها بارور میشوند اسم اولین کتاب اش باشد

شاید ام نه


به گفته خودش کمتر از نه یا ده ماه دیگر اولین کتاب اش چاپ خواهد شد 


ولی راستش را بخواهی خیلی عجله دارد 

شوق است میدانم 

ولی کتاب چاپ کردن الکی نیست عزیزه دلم ♥



عارف جاوید ۹۵-۹-۱۰ ۰ ۴۲

عارف جاوید ۹۵-۹-۱۰ ۰ ۴۲


روی تختی دراز کشیدم 
بوی جالبی به مشام نمیخورد
صدای زمزمه ای را میشنوم ..
قطره ، قطره ابی برای پانسمان روح و جانم به ردیف ایستاده اند ،،
صدای امدن یک نفر می اید 
تمام شد 
میتوانی بروی ...

روز خوبی بود 
قبل امدنم به این مکان دوست نداشتنی ،،
در دوستداشتنی جای ممکن بودم 
غرق در اغماق جنگل
دودو کبابو ماشین های لوکس
یک گذر ، نا گریز بود

پرستار میگوید تمام شد
میتوانی بروی ...
از تخت بلند میشوم
به زمین میخورم .. !
دور میشوم ..
دور تر میشوم 
دوباره به زمین میخورم ..
به اسمان نگاه میکنم ماهی را میبینم ..
در دلم حرفی میزنم ..
دور و دور و دورتر میشوم ...
آآآه
تسکینی ندیده ام هنوز ...
جسم و روح ام به درد الودس ..

بیستمین روز ابان ماه نود و پنج



عارف جاوید 

#خاطرات #ابان
 #رمان_نویس_خوبی_میشم_خودش_میگفت!

  



عارف جاوید ۹۵-۸-۲۹ ۰ ۴۱

عارف جاوید ۹۵-۸-۲۹ ۰ ۴۱


خاطره های بیاد ماندنی

چند شب پیش داشتم از بیرون برمیگشتم خونه 
سوار تاکسی که شدم موقع پیاده شدن 
دو هزار تومانی به راننده دادم 
پول خورد نداشت 
باید هزار تومان برمیگردوند 
گفت چیکار کنیم ؟
بهش گفتم نمیخواد بقیش باشه 
فقط بجاش یک روز سیگار نکش 
راننده با این حرفم خیلی خوشحال شدش 
گف عمو جان این پول رو بگیر 
کرایه نمیخواد بدی ولی قول میدم دو روز سیگار نکشم


عکس پسرونه


عارف جاوید

#خاطرات #دلنوشته #شعر #ادبیات




عارف جاوید ۹۵-۸-۲۷ ۰ ۴۵

عارف جاوید ۹۵-۸-۲۷ ۰ ۴۵